يکشنبه ٠٦ فروردين ١٣٩٦

  

 
ايران|اسلام|زبان و ادبيات فارسی|تماس با ما|نقشه سايت|Español
عنوان
ایران
4
ورود
نام کاربری :   
کلمه عبور :   
[عضویت]
اشتراک خبرنامه
نام :   
ایمیل :   
 
رويارويي فرهنگ هاي ايراني و يوناني در زمان امپراتوري هخامنشي و اسكندر مقدوني
دكتر خوسه ماريا بلاسكز
دانشگاه كمپلوتنسه – مادريد
 
 فرهنگ ايراني در زمان امپراتوري هخامنشي يكي از پيشرفته ترين و ظريف ترين فرهنگ هاي عهد باستان در تمام زمينه ها از جمله نظامي , هنري , اداري و مذهبي بوده است. در زمان داريوش اول (522 – 480 ق . م. ) گسترش امپراتوري ايران از هند تا رود دانوب و بخش عظيمي از آن , سرزمين هاي مفتوح توسط اسكندر مقدوني را در بر مي گرفته است.
دو فرهنگ ايراني و يوناني , از زمان جنگ هاي مادها , يعني از سال 490 ق .م . با يكديگر روياروي شده بودند. سپس بدون اينكه هرگز رويارويي عميق تمدن ها به وقوع بپيوندند , هخامنشيان پي در پي در امور داخلي يونان حضور يافتند. رويارويي عميق فرهنگي از سال 336 ق.م. يعني هنگامي كه "پيمان قرنطي" اسكندر مقدوني را به سمت سرلشكر تام الاختيار براي هدايت جنگ عليه امپراتوري هخامنشي برگزيد, آغازشد. دليل آغاز اين جنگ انتقامجويي از ارتش ايران بخاطر تخريب معابد و تصاوير خدايان يوناني به فرمان خشايار و در جنگ دوم مادها به سال 480 ق.م. بود , يعني زماني كه معبد پارتنون – كه به فرمان سيستراتيداس Psistratidas ساخته شده بود- به ويراني كشيده شد.
رويارويي دو تمدن ايراني و يوناني در ابعاد زير بررسي مي شود:
1- سربازان مزدور يوناني در خدمت داريوش سوم
2- سربازان ايراني در ارتش اسكندر مقدوني
3- حضور دستگاه اداري ايراني در تشكيلات اسكندر – تاجگذاري
4- پذيرش عادات ايراني از سوي اسكندر , پوشاك , ضيافت ها
5- ازدواج بين ايراني ها و يوناني ها
6- ورود عادت هاي مذهبي و مناسك آپيس Apis , آمون Ammon و مردوك Marduk . اجراي آيين و مناسك مذهبي در پانتئون ايراني . به آتش كشيدن پرسپوليس
7- رفتار عالي اسكندر با خانواده داريوش سوم و اشراف ايراني با اسكندر
8- تأسيس مستعمره ها

1 – سربازان مزدور يوناني در خدمت داريوش سوم
به منظور بررسي اين مبحث كه توسط مورخين باستاني ديودورو Diodoro , كينتو كورسيو Quinto Curcio , پلوتارك Plutarco , آريانو Ariano , و جوستين Justino اطلاعات بسيار به ما انتقال يافته و شرح حال اسكندر مقدوني و فتوحات او در ايران را به رشته تحرير كشيده اند , در اينجا از روايات آريانو و كورسيو بهره گرفته شده است.
آريانو بين سال هاي 80 – 95 در نيكومديا متولد شدو بين سال هاي 130-120 به سمت كنسول و نماينده دولت در كاپادوسيا به سال 131 تا 137 اشتغال داشت . او بين سال هاي 160 تا 165 اثر درخشان خود تحت عنوان "خروج اسكندر كبير"(1) را نگاشت. وي از آثار پتولومئو Ptolomeo و آريستوبولو Aristobolo به عنوان منابع دست اول بهره جست كه هردو به شخصه و به طور مستقيم با اسكندر آشنا بوده و هردو در جنگ شركت كرده بودند.
دومين تاريخ نگار اصلي مورد بحث ما در اينجا كينتوكورسيو نويسنده "تاريخ اسكندر كبير " بوده كه به احتمال در عهد امپراتوران ژول و كلاوديو يعني قرن اول ميلادي به طبع رسيد. كينتو كورسيو نيز از آثار پتولومئو و كليتارك Clitarco بهره گرفت . او نيز شاهد مستقيم وقايعي كه نقل كرده مي باشد و توجه خاصي نسبت به مكتوبات كاليستن Calistenes كه صفحاتي چند را به فتوحات اسكندر اختصاص داده , مبذول داشته است. وي در سال 55 ق.م. در رم حضور داشت . درضمن به آثار دو تاريخ نگار باستان ديگر مانند ديودورو كه معاصر با امپراتور آگوست بوده و جوستين كه اثر خود را در سال 300 ب.م. نوشت و نيز به "تاريخ" تروگو پومپيو Trogo Pompeyo كه در زمان امپراتور مي زيسته , استناد كرده است.
رويارويي عقلايي بين ايران و يونان به طور عمده از هويتي نظامي برخوردار بود. به همين دليل ملاحظه اي بر سربازگيري از ميان سربازان يوناني در ارتش داريوش سوم و برعكس , حضور سربازان ايراني در ارتش اسكندر ضروري مي نمايد.
حضور سربازان مزدور يوناني در ايران سابقه اي ديرين داشت , و اين سابقه به آن زمان باز مي گردد كه ده هزار تن از يوناني ها پس از شكست در تلاش خود براي به تخت پادشاهي نشاندن كورش در سال 400 ق . م. نوسط سرلشكر و مورخ يوناني ژنوفون Jenofono , به نبرد كوناكسا Cunaxa در خارج از قلمرو امپراتوري هخامنشي كشانده شدند. ژنوفون گزارشي مفصل و جامع در خصوص وقايع مذكور تحت عنوان "خروج" يا به عبارتي لشكركشي ( Anabasis ) نگاشت. كورش , فرزند داريوش به جناح مزدوران يوناني براي نبرد عليه خشايار پيوست.
داريوش سوم در ابتداي نبرد از حضور فردي نظامي و بسياربرجسته به نام ممنون Memnon اهل روداس Rodas بهره جست. شيوه ممنون در آن بود كه ترجيح مي داد تا ضد ارتش اسكندر كه آن را برتر مي پنداشت , برنخيزد, بلكه خواست تا قلمرو را ويران سازد. ممنون متولد سال 380 ق.م. به همراه برادرش منتون Menton در خدمت آرتاباز نوه خشايار سوم و ساتراپ فريجي Frigia بود.
ممنون پس از قيام عليه خشايار سوم درسال 359 – 358 ق.م. به همراه آرتاباز به پلا Pella پايتخت مقدونيه پناهنده شد و شاه فليپ دوم آنها را پذيرا گرديد. داريوش سوم براي ممنون احترام خاصي قايل بود و او را در عمليات بسيار مهم نظامي به خدمت گماشت. در سال 336 ق.م. او را عهده دار مقاومت در برابر ورود ارتش مقدونيه به فرماندهي سرلشكران آتالو Atalo و پارمينيون و چندين عمليات نظامي ديگر ساخت . در حاشيه نبرد گرانيكو Granico به سال 334 ق.م. ممنون دراجلاس سران پارسي كه در زالئا برگزار شد , از شيوه هاي نظامي كه يك پيش از آن مورد آزمايش واقع شده بود , دفاع نمود. او مي خواست دامنه جنگ را به مقدونيه بكشاند. سپس همان شيوه نظامي از سوي مخالفان با روي خوش پذيرفته شد. داريوش سوم ممنون را به سمت فرماندار عالي و تام الاختيار آسياي صغير برگزيد. ممنون همسر و فرزندانش را به حضور شاه اعزام داشت. هنگام مرگ ممنون , داريوش مستقيما فرماندهي عمليات نظامي را بر عهده گرفت. ممنون عناوين افتخار بسياري از داريوش سوم دريافت داشت.
طي اولين رويارويي بزرگ بين دو ارتش يونان و ايران , در لشكر داريوش سوم عده اي بالغ بر بيست هزار تن سرباز مزدور خارجي يعني يوناني مي جنگيدند. در نبرد گراينگو , شخص اسكندرمقدوني عليه مزدوران يوناني به نبرد پرداخت كه بدون شك مهم ترين نيرو در ارتش ايران به شمار مي رفت , كه ايشان به نوبه خويش با شجاعت مقاومت ورزيدند.
شاه مقدونيه با ارتش سواره نظام از همه سو به آنان حمله ور شد و تارومارشان كرد. هيچ كس نتوانست بگريزد و دو هزار تن به اسارت درآمدند. شهر اليكارناس Halicarnaso در كاريا Caria توسط گروه عظيمي از ايراني ها و يوناني ها دفاع مي شد. ممنون كه از سوي داريوش سوم به سمت فرماندار عالي آسياي صغير تعينن شده بود , حمله اي به جناح هاي ضعيف تر را تدارك ديده بود . دفاع از باروها توسط مزدوران يوناني او شايع بود. در راه گورديون Gurdion سفيري از آتن نزد اسكندر حضور يافت و از وي خواهش كرد تا زندانيان آتني را كه طي جنگ گرانيكو به اسارت درآمده بودند و به همراه پارسي ها جنگيده و در مقدونيه در زندان به سر مي بردند , به همرا ه دويست تن ديگر به آتن بازگردانند. اسكندر با آزادي آن زندانيان موافقت نكرد . در سال 332 ق . م . و هنگام محاصره شهر تيرو Tiro سفير ديگري از آتن آمد كه به دنبال آن اسكندر فرمان آزادي زندانيان يوناني گرانيكو را صادر كرد. اين خبر در رابطه با سياست دنبال شده توسط پادشاه و درقبال مزدوران يوناني (آتني ) كه در ارتش ايران خدمت مي كردند , حائز اهميت بسيار بود. اندكي پس از آن واقعه ممنون درگذشت . مرگ او به روايت آريانو صدمه اي سخت به موقعيت داريوش سوم وارد آورد. ممنون هنگام مرگ ادامه جنگ را به دو تن ايراني به اسامي فارناباس Farnabazo و اتوفرادات Autofradates واگذار نمود و ايشان شهر ميتيلن Mitilene را به تصرف خود درآورده و ليكومد نامي را به عنوان فرمانده شهر و ديوژن نامي را به عنوان حاكم برگزيدند. اين نكته نيز حايز اهميت فراوان است كه ايراني ها به بلند پايگان نظامي و مدني كه به دفاع از ايشان مي شتافتند , مناصبي عالي تفويض مي كردند.
تماس ايراني ها و يوناني ها استمرار يافت. آيانو نكاتي بيشتر را در رابطه با عمليات نظامي پس از فتح شهر ميتيلن روشن مي سازد. فارناباس به سوي ليسيا Licia و اتوفرادت به سوي ديگر جزاير به همراه مزدوران يوناني كشتي راندند. در همين زمان داريوش به برادر ممنون دستور داد تا به مزدوران يوناني فارناباس پيوسته و ايشان را به نزد او هدايت نمايند , كه بدون شك به عمليات او ارج مي گزارد و نيز فارناباس به جناح لشكريان ممنون مي پيوست كه بيشتر ايشان را مزدوران يوناني تشكيل مي دادند كه بسيار مورد علاقه داريوش سوم بودند.
در دومين نبرد بزرك كه به سال 333 ق . م. بين سپاهيان ايران و مقدوني در ايسو Iso به وقوع پيوست نيز مزدوران يوناني در ارتش داريوش سوم شركت جستند. به روايت كورسيوي تاريخ نگار , تمامي اميد پيروزي داريوش سوم بر نحوه عمليات مزدوران يوناني استوار گشته بود. در نبرد ايسو برادر ممنون عده اي بالغ بر 30 هزار مزدور يوناني اعزام داشته بود كه قواي اصلي ارتش ايران را تشكيل مي داد. درجناح چپ ارتش , اريستومد با 20 هزار سرباز مزدور ديگر قرار گرفته بود.
آريانو به مناسبت فرار داريوش سوم ، پس از شكست در ايسو , ازيك سري رهبران نظامي يوناني ذكر به عمل آورده كه به جناح ايراني ها پيوستند : آمينتاس Amintas , تيمونادس Timonades , آريستومداس Aristomedas , بيامور Biamor كه همگي در ارتش داريوش سوم تربيت شده بودند. اين نكته اي بسيار مهم است , چراكه نشانگر اين نكته بود كه شخصيت هاي اشرافي يوناني گرايش بيشتري به سمت ايراني داشته و با هموطنان يوناني خود عناد مي ورزيده اند.
در ايسو گروه زيادي از اسپارتي ها و آتني ها كه همگي متعلق به اشرافيت آتن بوده و به داريوش سوم پيوسته بودند , توسط اسكندر مقدوني به اسارت درآمدند. چهارهزار تن مزدور يوناني در جريان فرار داريوش سوم در منطقه اورين Origne به انتظار او بودند.
طي سومين نبرد بزرگ كه در آن سپاهيان اعزامي داريوش سوم و اسكندر مقدوني در منطقه گواياملا Guayamela با يكديگر به جدال پرداختند , مزدوران يوناني در چپ و راست داريوش سوم و ايراني ها در برابر جناح فالانژ اسكندر ايستادند و همان طور كه گمان مي رفت و از آنجا كه قوايي واحد و يكپارچه را تشكيل مي دادند , قادر به مقابله با ارتش اسكندر بودند. اين بيانات آريانو نشانگر ارج و قرب بسياري است كه داريوش سوم به دليل آمادگي عالي مزدوران يوناني براي ايشان قايل بود. پس از جنگ و در فرار داريوش سوم به سمت مديا , تخمين زده شد كه دو هزار سرباز مزدور يوناني به عنوان قواي كاملا مورد اعتماد به خدمت اشتغال داشتند. در ارتش ايران نه تنها سربازان مزدور يوناني , بلكه فرماندهان يوناني خائن به يونان نيز حضور داشتند. ايران نه تنها بين نظاميان يوناني , بلكه بين طبقه اشراف آتن , اسپارت و ديگر شهرهاي يونان از طرفداران بسيار برخوردار بود.
سربازان مزدور يوناني تا لحظه مرك داريوش سوم به وي وفادار ماندند , كه سپس بدون شك به كوه ها گريخته و توسط قواي اسكندر مورد تعقيب قرار گرفتند. هنگام فرار داريوش سوم به مديا , گروهي متشكل از چهار هزار مزدور يوناني مطلقا وفادار در اختيار خويش داشت. هنگام نبرد كوچك اسكندر در سرزمين مردها Mard در جنوب درياي خزر , وي مشاهده كرد كه چگونه مزدوران يوناني به گروه داريوش سوم پيوسته بودند. اسپارت نيز به نفع ايران عمل نمود و گروه متشكل از سربازاني را به آنجا اعزام نمود.


2- سربازان ايراني در ارتش اسكندر
از سوي ديگر , سربازاني ايراني در ارتش يونان حضور داشتند, اگرچه حتي تاريخ نگاران در پايان جنگ ذكري از آنان به عمل آورده اند.
درسال 327 ق . م . ساتراپ هاي شهرهاي نوتائيس خود را به اسكندر معرفي كرده و عده اي بالغ بر 30 هزار جوان هم سن را به حضور او آوردند كه به روش مقدوني مسلح بود و براي رزم آوري به شيوه سربازان مقدوني تربيت شده بودند. اسكندر انتظارداشت كه اين گروه ايراني , زبان و شيوه نظامي يوناني ها را فراگيرد. درضمن حضور اين ايرانيان به منزله گروگان بودن ايشان فرض شده است. فرا رسيدن اين سربازان جوان ايراني به مذاق سپاهيان مقدوني خوش نيامد , چرا كه تصور نمودند كه پادشاه قصد دارد آنان را به تدريج جانشين سربازان مقدوني سازد و نيزبراي ايشان دردناك مي نمود كه اعضاي سواره نظام سپاه اسكندر را سواركاران پارتي , آريايي , پارسي , باكتريايي و در كل ايراني ها تشكيل دهند كه همان بخش ممتاز ارتش اسكندر به شمار مي رفت . بنا براين , ستون پنجمي متشكل از سواركاراني كه منحصرا بربرها نبودند , تشكيل شده بود. بربرها تنها قسمتي از سپاهيان را تشكيل مي دادند.
همچنين در ارتش يونان گروهي ايراني متعلق به ممتازترين طبقه حضور داشت و ايستاسپس Histaspes اهل باكتريا به رياست آنها منصوب گرديد كه سربازان را به جاي نيزه هاي پارسي به شمشيرهاي مقدوني مسلح نمود.
رويارويي ميان تمدن هاي ايراني و يوناني و نوع نظامي خود و طي حيات اسكندر تا زمان مرگ او به سال 323 ق . م. ازگونه اي آمد و شد مزدوران يوناني به سمت ارتش داريوش سوم و درپايان جنگ , از ورود ايراني ها به ارتش اسكندر نقش مي پذيرد. مشخصه بارز اين پديده آن است كه بسياري از افراد متعلق به طبقات ممتاز ايراني يا يوناني درارتش مخالف خدمت مي كردند. تبادل عنصر انساني در هر دو گروه رواج داشت.
خدمت مزدوران يوناني در ارتش داريوش سوم و سربازان ايراني در ارتش اسكندر يكي از سريع ترين روش هاي جذب فرهنگ بوده, چراكه سربازان به سرعت زبان وشيوه هاي نظامي را فرا مي گرفتند, آداب و سنن را مي پذيرفتند, به شيوه آن ملت لباس مي پوشيدند و بسياري از آنان با زنان محلي ازدواج مي كردند.
گروه زيادي از مزدوران يوناني به طور دايم در مستعمره هاي تاسيس شده توسط اسكندر ماندگار شدند. اين پديده و اهميت فرهنگي آن در امپراتوري روم نيز از ويژگي هاي خاصي برخوردار مي باشد. سپاهيان مزدور عنصربسيارمهم برخورد تمدن ها وفرهنگ ها بوده اند. سربازان مقدوني با تفسير پديده مزبور چنين اعتقاد داشتند كه فرمانده ايشان اسكندر , تحت تاثير عادات مشرق زمين قرار گرفته و اين امر حقيقت داشت , چرا كه اسكندر عادات و شيوه هاي پارسي را مي پسنديد و اين مطلب در مورد . . . . . . . . Peucesta ساتراپ ايران نيز صدق مي نمايد كه شيوه هاي ايران , زبان و عادات آن را فرا گرفت و اگر اين همه مورد پذيرش اسكندر نبود , چنين امري تحقق نمي يافت. اسكندر از سربازان ايراني در خدمت خويش همواره بيش از پيش تاثير پذيرفت. آريانو خاطر نشان مي سازد كه اين نفوذ عبارت بود از : واگذاري فرماندهي ارتش به دست ايرانيان , اضافه نمودن سربازان ايراني به سربازان مقدوني , ناميدن يكي از هنگ هاي ارتش ايران به نام شاه مقدوني , اعطاي لقب "سپرهاي سيمين" به يكي از گردان هاي سواره نظام ايران , ناميدن گرداني ديگر به نام "سواره نظام ياران" و ايجاد لشكري سلطنتي متشكل از تنها ايرانيان. بايد اذعان داشت كه تمام آنچه كه ذكر آن رفت , نشانگر نفوذ قوي ايران در روحيه نظامي اسكندر بوده است.
زماني كه اسكندر مقدوني وارد بابل شد , متوجه گرديد كه Peucestas به ايران بازگشته و از آنجا با خود ارتشي متشكل از 20 هزار ايراني و نيز سربازاني از ديگر مناطق بسيار جنگجو با خود آورده است .
اسكندر مقدوني ارتش خود را بارديگر سازماندهي كرد: در هر صف سه پست اصلي به سه نظامي مقدوني اختصاص يافته بود, چهارمين پست به پشت نگهدار اختصاص يافته بود و 12 مرد باقي مانده در هر صف را ايرانيان تشكيل مي دادند.
سه مرد مقدوني از حقوقي فوق العاده برخوردار و به زره سنتي خود مسلخ بودند. ايراني ها كمانگيرهايي استثنايي بوده و در پرتاب نيزه نيز مهارت بسيار داشتند. اسكندر با بازسازي ارتش خود , مردان دو ارتش يونان و ايران را با يكديگر تركيب نمود. اين نفوذ ايراني كه اسكندر به آن علاقه داشت و در جستجوي آن بود , پاسخگوي ديگر نفوذها در جوانب مختلف زندگي وي مي باشد كه به تفصيل نقل خواهد شد.

3- حضور دستگاه اداري ايراني درتشكيلات اسكندر – تاجگذاري
دستگاه اداري ايران بسيار تكامل يافته بود و اسكندر آن را حفظ نمود كه اين خود نشانه هوشمندي وي به شمار مي رود. او در ضمن هرچندگاه ايراني ها و يا يوناني ها را روبه روي ساتراپ ها قرار مي داد. حفظ دستگاه اداري ايران توسط اسكندر را نيز مي توان بدين گونه تعبير كرد كه وي مايل بود تا امپراتوري هخامنشي را به همان صورت كه بود , وارث شود. ماليات ها را نيز افزايش نداد و اين خود نشانه بارزي است كه مي خواست دستگاه اداري را به صورت يكپارچه حفظ نموده و تغييرات نامطلوبي در آن ايجاد ننمايد.
اسكندر دولت هاي اليگارشي كه ايرانيان حامي آن بودند را لغو كرد تا بتواند اصول دموكراتيك و قوانين خود را وضع نمايد. به ساكنين سولوس Solos اجازه داد تا نظام دموكراتيك را برقرار سازند.
اسكندر مقدوني طرفدار نظامي دموكراتيك بود , برخلاف ايراني ها كه از اليگارشي پشتيباني مي كردند. داريوش سوم بر برخي شهرها مانند . . . . . Malo نظام هاي مالياتي را تمديد نمود. پس از مرگ وي , اسكندر آرتاباز و فرزندانش را به مناسبي مهم و با نفوذ گماشت , بنا براين , طبقه اشراف پارسي ماندگار شد و به پادشاه وفادار ماند. اين سياست گماشتن اشراف پارسي به مناصب مهم و با نفوذ دستگاه اداري نشان مي دهد كه اسكندر به عنوان حاكم مطلق تاچه حد هوشمند بوده است. او بدون شك اثر مثبت تبليغاتي را كه اين سياست به نفع او عمل مي كرد را دريافته بود. برخي از ساتراپ ها به طور يقين به اسكندر خيانت ورزيدند , مانند . . . . . . . . Satibarzanes ساتراپ آسيا كه قصد داشت قواي خود را به بسو Beso برساندو به ارتش مقدونيه حمله كند , كه پس از اينكه از سوي قواي اسكندر مورد تعقيب واقع شد , گريخت. سپس آرساس به عنوان ساتراپ آسيا منصوب شد و اين نكته نيز از نظر اهميتي كه اسكندر براي اشراف پارسي قايل بود , حايز اهميت مي باشد.
طي زمستان 329 – 328 ق . م . شخصيت هاي مهمي از جمله ساتراپ پارت و ساتراپ آسيا به اسكندر كه در . . . . . . . Zariaspa به سر مي برد , معرفي شدند. ايشان مايل بودند تا روابط حسنه اي با اسكندر داشته باشند . . . . . . Amintas نام يوناني به جانشيني آرتاباز كه دليل كهولت سن از سمت ساتراپي باكتريا استعفا داده بود , منصوب گرديد. در اين مورد فردي يوناني جانشين فردي ايراني شد. دركل ساتراپ هايي كه ازسوي اسكندر منصوب شده بودند , چه پارسي و چه يوناني , همواره به وي وفادار مانده بودند , ولي استثناهايي نيز وجود داشت.
تمامي انتصاب ها پيش از بهار 327 ق . م. صورت گرفت . كمي پس از تاسيس شهر اسكندريه در Parapamisada , حاكم اين شهر را به دليل عدم كفايت لازم در اداره امور معزول ساخت. اسكندريه در خصوص نحوه انجام وظايف چه از سوي ساتراپ ها و چه حكام , بسيار سختگير و دقيق بود و هرگاه شخصي از آنان از مقام خويش سو استفاده مي كرد و يا اهمالي مي ورزيد , بدون هيچ ترحمي از سوي اسكندر معزول مي شد. وي به عنوان ساتراپ منطقه مذكور , . . . . . . . . . Tiriespes نامي را برگزيد كه همان طور كه از نام وي بر مي آيد , ايراني بوده و قلمرو او تا رود كابل وسعت داشت.
بسياري از ساتراپ ها پارسي نژاد بودند و همان طور كه پيشتر نيز دكر شد , اين امر هويتي سياسي داشت. اسكندر بدين ترتيب از احترام بيشتري نزد اقوام و اشراف پارسي – كه مترصد اشغال مقام هاي مهم بودند - برخوردار مي شد. اسكندر در عزل ساتراپ هايي كه به خوبي به وظيفه خويش عمل نمي كردند هيچ تاخيري روا نمي داشت. اين رفتار وي يكي از مثبت ترين جنبه هاي شخصيت اسكندر را تشكيل مي دهد. به عنوان مثال ساكنين . . . . . . . . . Sitalces , Cleandro متهم به تعدي به گورستان هاي قديمي و غارت معبدي بودند. اسكندر از اين اعمال وخيم مطلع شد و زماني كه صحت آن به اثبات رسيد , روساي محلي را اعدام كرد تا درسي براي ساتراپ ها , حكام و شهروندان باشد.
مورخ آريانو خاطرنشان مي سازد كه اين سياست سختگيرانه اسكندر درخصوص روسايي كه مرتكب اعمالي نابجا در قبال شهروندان شده بودند , باعث شد تا اسكندر بتواند آرامش را در تمامي قلمروهاي تحت فرمان خويش برقرار سازد. اسكندر هرگز اجازه نداد تا ملل تحت فرمان او مورد ظلم و ستم حكام قرار گيرند. به دنبال اتهامي كه شهروندان شوش به . . . . . . . . Heracon وارد آورده بودند , وي محكوم به اعدام شد. اسكندر نه تنها ساتراپ ها , حكام و شهرداران بلكه ديگر اشخاص متصدي مراقبت از مقابر شاهان پارسي كه مورد هتك حرمت واقع شده بودند را تنبيه كرد. اسكندر پس از فتح ايران خواستار آن شد تا از مقبره كورش موسس امپراتوري ايران ديداري به عمل آورد, ولي آن مقبره به طور كل غارت شده بود.
. . . . . . . . . . Aristobulo نامي از سوي اسكندر مامور شد تا مقبره كورش را بازسازي نمايد, پيكر كورش را داخل قبر قرار داده و روي آن را بپوشاند. بخش هاي تخريب شده را مرمت كند و آن را با الگوي اصلي هماهنگ سازد و درب مقبره را مسدود و آن را مهر وموم نمايد. اسكندر مغان متصدي حراست از مقبره كورش را بازداشت كرد و آنان را مورد شكنجه قرار داد تا نام غارتگران مقبره را فاش نمايند , كه اين كار را نيز كردند.
در واقعه مزبور مي توان برخي از جوانب مهم سياست اسكندر را مشاهده نمود , مانند تمايل وي به اينكه به عنوان بزرگ پادشاهي پارسي به شمار رود و اين تمايل را به وسيله مجازات مسوولين غارت مقبره كورش به نمايش گذارد. تمامي آن اقدامات از نوع تبليغي بوده تا اخترام ملت ايران و ديگر مللي كه در سابق تحت سلطه هخامنشيان بودند را به خود جلب نمايد و نگذارد تا آنان تغييراتي اساسي را احساس نمايند , چراكه دستگاه اداري مانند سابق به تمامي در اختيار پارسيان بود.
منابع تاريخي هيچ گونه ذكري از تاجگذاري در پرسپوليس , شوش يا هكمتانه به ميان نياورده اند , ولي بدون شك تاجگذاري اسكندر در منفيس صورت گرفت و بدين ترتيب وارث تاج و تخت هخامنشيان گرديد.

4- پذيرش عادات پارسي ازسوي اسكندر – پوشاك – ضيافت ها
پذيرش عادات پارسي در برخي از ساتراپ ها به ثبت رسيده است , مانند . . . . . . . .Peucestas ساتراپ پارس كه به محض عهده داري منصب خويش , پوشاك ماد ها را تقليد كرد, زبان و عادات آنان را فرا گرفت و به همين دليل مورد تشويق اسكندر واقع شد. پارسيان از اينكه عاداتشان پذيرفته شده و سنن يوناني به ايشان تحميل نگرديد, خوشوقت بودند. مقدوني ها معتقد بودند كه اسكندر كاملا از سنن شرقي تاثير پذيرفته و سنن مقدوني را ترك گفته است. سربازان مقدوني خصوصا از لباس پوشيدن به سبك پارسي كه به معناي تحقير سنن مقدوني بود , خشمگين بودند. به روايت كنيتوكورسيو رسم نهادن نيم تاج از ايراني ها اقتباس شد , ولي پوشيدن شلوار يا نهادن كلاه كوچك گرد , خير. لباس معمولي اسكندر عبارت بود از يك شنل , كلاه استوانه اي شكل , و در مواردي تاج سلطنت.
دوستان و سواره نظام ممتاز ارتش حتي اگر مايل به لباس پوشيدن به شيوه ايراني نبودند , ولي جرات مخالفت با آن را نيز نداشتند. ديگر عادتي كه اسكندر از شاهان هخامنشي فرا گرفت , بوسيدن زيردستان ممتازش بود و نيز اجازه داد تا اقوام پارسي اش او را ببوسند , امري كه براي هيچ كس ديگر مجاز نبود.
مورخ آريانو اعتقاد دارد كه نحوه پارسي لباس پوشيدن اسكندر بدين منظور بود كه غريبه تلقي نگردد. كينتو كورسيو مطلب مهمي را ذكر كرده كه : اسكندر براي مهر كردن نامه هاي ارسالي خود به اروپا از انگشتر خود استفاده مي كرد و اين همان عمل داريوش سوم براي ارسال نامه هايش به آسيا بوده است.
اسكندر گذاشت تا برخي از عادات سبك و فاسد ساكنين بابل او را منحرف سازند , عاداتي كه در مقدونيه وجود نداشت.
كنيتوكورسيو در اين باره چنين نگاشته است : " در سراسر سرزمين ايران تفريحات در طول ضيافت ها بسيار مورد علاقه پادشاهان و وابستگان دربار مي باشد. ساكنين بابل به تمامي خود را به شراب و تاثيرات مستي آفرين آن وامي گذارند. رفتار زناني كه در اين ضيافت ها شركت مي كنند , در آغاز محترمانه است , سپس حيا را كنار مي گذارند و لباس هاي خود را ازتن خارج مي كنند. اين رفتار ناپسند تنها از آن روسپيان نبوده , بلكه مادران و مردان نيز در آن شركت مي جويند و نمايش فروش بدن را به عنوان رفتاري دنيوي تلقي مي نمايند" .
بنابراين اسكندر عادت شرابخواري و ترتيب دادن ضيافت ها را از پارسيان و بابلي ها فرا گرفت . كينتو كورسيو تصريح مي كند كه اسكندر مغلوب اين عادات بد پارسي ها شد و چنين از آن ياد كرده : " . . . به خاطر ضيافت هايي كه پيش از موعد ترتيب داده مي شد , به دليل علاقه ناسالم و بي حد و حصر به شراب و شب زنده داري و نيز به خاطر علاقه به نمايش ها و كنيزكان , اسكندر به عادات خارجي تسليم شد و چنان از آنان تقليد كرد كه گويي نسبت به عادات سرزمين خود وي ازجحيت داشته اند. عادات جديد براي حساسيت هموطنان يوناني او چنان اهانت آميز بود كه بسياري از يارانش او را خائن تلقي نمودند" .
به اعتقاد اين مورخ , همين تمايل اسكندر به برخي عادات پارسي و زندگي بي بند و بار سبب برخي از سو قصدها به جان او شده است , و نيز طغيان سربازانش و شكاياني كه با آزادي بيان مي شد كه از سوي اسكندر , خشم , شك وظن به همه چيز و همه كس و گذراندن شب و روز در ضيافت هايي طولاني را در پي داشت. او تلاش مي كرد تا بيزاري و خستگي خود را بين يك ضيافت و ضيافتي ديگر و توسط نمايش ها به سر آورد و هنرپيشه هاي متعددي كه از يونان رسيده بودند را ناديده گرفت. او زندانيان را وامي داشت تا به شيوه خود داستان هايي را كه براي گوش بيگانه آزار دهنده بود را به صداي بلند بخوانند.
كينتوكورسيو با ذكر نكاتي دقيق ضيافتي ديگر را شرح مي دهد كه اسكندر به سفراي . . . . . . . . . . . Mallios , Sudracios و روساي اين ملل تقديم داشت. بنا به روايت اين مورخ صد تخت زرين به فاصله هايي كم از يكديگر قرار داده شده بود. در اطراف تخت ها پرده هايي درخشان به رنگ ارغواني و زربافت آويخته شده بود. فساد در ميان پارسيان در تجمل گرايي افراطي خلاصه مي شد كه در بين مقدونيان نيز رواج يافت , به گونه اي كه در آن ضيافت هاي مجلل بوالهوسي هاي هر دو ملت به چشم مي خورد. در همان ضيافت . . . . . . . Dioxipo نام آتني حضور داشت كه درسال 336 ق . م . قهرمان بازي هاي المپيك شده بود. او بخاطر قدرت بدني اش بسيار مورد احترام پادشاه بود. حسودان و بدخواهان , نيمه شوخي و نيمه جدي در مورد او مي گفتند كه مانند حيواني چاق و بي مصرف به دنبال پادشاه مي دود و در آغاز جنگ وي آغشته به روغن بود و شكم خود را براي ضيافت ها آماده مي ساخت. سپس . . . . . . Obrata نام مقدوني , به هنگام مستي و طي ضيافتي او را مورد سرزنش قرار داد و با تحريك وي گفت كه اگر خود را مرد مي داند , روز ديگر با سلاح آهنين با وي دوئل كند و پادشاه بايد داوري كند كه چه كسي مرد است و چه كسي ترسو. روز بعد اسكندر آن رويارويي را تاييد نمود.
براي اسكندر مقدوني و ملتش همان اتقاقي افتاد كه براي روميان , زماني كه در سال 197 ق . م . در تماس با يونان قرار گرفتند. اين بدان معناست كه عادات و سنن ملل مغلوب همواره از ظرافت و پيشرفتگي بيشتري نسبت به ملت غالب برخوردار بود. بدين ترتيب مورخ . . . . . . . Caton از فساد اخلاقي كه يونانيان به روم وارد كردند , سخن رانده است.
كاتون كه طرفدار اصول اخلاقي بود , با نفوذ يونان در عادات و سنن روم مخالفت مي وريد. نبايد فراموش كرد كه پرسپوليس طي يك ضيافت و در هنگام مستي اسكندر به آتش كشيده شد.
احتمال دارد كه شرح ضيافت ها توسط مورخ رومي قرن اول مسيحي آميخته با اغراق باشد.

5- ازدواج بين يوناني ها و ايراني ها
اسكندر مقدوني سه بار ازدواج كرد ( ركسانا , بارسين و پريساتيد). اين ازدواج ها به مصلحت دولت صورت مي گرفت ولي در مورد ركسانا فرزند . . . . . . Oxiante با عشق همراه بود.
اسكندر در ضمن با دختر داريوش سوم بارسين ازدواج كرد. اين ازدواج اسكندر را مبدل به وارث امپراتوري پدر زنش داريوش سوم مي ساخت. بسياري از ياران اسكندر نيز با زنان ايراني ازدواج كردند كه دختران اشراف طراز اول ماد و پارسي به شمار مي رفتند.
مراسم ازدواج طبق سنت ايراني انجام مي گرفت و مورخ آريانو در اين باره چنين نوشته است: " دو صندلي براي دو عروس در نظر گرفته شده بود. عروس ها پس از بلند كردن جام هاي خويش به نشانه سلامتي , در صندلي هاي خود قرار گرفتند. صندلي ها در كنار يكديگر قرار داده شده بود. داماد ها دست عروس ها را گرفته و بوسيدند , البته پس از اينكه در آغاز پادشاه ايشان را بوسيد و مراسم ازدواج به طور همزمان برگزار شد. هريك از داماد ها به همراه همسرش به سوي خانه خويش شتافت و هريك از آنان قبل از ترك مراسم , جهيزيه اي مناسب از دستان اسكندر دريافت كرد" .
اسكندر چنين وضع كرد كه اسامي تمام مقدوني ها يي كه با زنان آسيايي ازدواج كرده بودند به ثبت رسد ( كه به بيش از ده هزار تن بالغ مي شود) و اسكندر به هريك از آنان جهيزيه اي مناسب اهدا نمود.
اين ازدواج ها مساله اي دولتي بود و به طوري تنگاتنگ دو ملت مقدوني و ايراني را با يكديگر متحد مي ساخت. اين "نوشوهران" درنظر ايرانيان به منزله تداوم دهندگان دولت هخامنشي به حساب مي آمدند. با نظر به مراسم ازدواج نيز مي توان گفت كه عادات و رسوم ايراني به طور وسيعي از سوي اسكندر و بسياري از ياران او جذب شده بود . سابقه ازدواج هاي مختلط بين يوناني ها و ايراني ها به اتحاد بين ممنون در خدمت داريوش سوم كه با بيوه برادر خود به نام بارسين (دختر آرتاباز) ازدواج كرده بود , باز مي گردد.
كينتوكورسيو اطلاعاتي مهم در خصوص نفوذ عادات ايراني را ارائه داده است كه بر آن اساس , تعداد 360 " كنيزك" در دربار سلطنتي به سر مي بردند و با توجه به اينكه داريوش سوم هركز چنين عده " كنيزك" در اختيار نداشته , رقمي بالا را نشان مي دهد. در ضمن گروهي از خواجگان نيز وجود داشتند كه خدماتي خاص زنان ارائه مي دادند. در فرهنگ يوناني لفظ " حرمسرا" لفظي بيگانه بود.
تداوم و استمرار جنگ باعث تداخل نژادها به واسطه اختلاط سربازان يوناني و زنان بومي و يا مستعمره نشين هاي يوناني و زنان آسيايي شد. مورخ آريانو به پديده مذكور اشاراتي دارد. اسكندر به فرزندان ثمره اين ازدواج ها در آسيا توصيه كرد كه همان جا باقي بمانند. بدين وسيله از خصومت و پيكار بين ايشان و فرزنداني كه آن مردان در مقدونيه به جا گذاشته بودند , اجتناب به عمل مي آمد. اسكندر تلاش كرد تا آن فرزندان از حرمت بيشتري برخوردار باشند.

6- ورود عادت هاي مذهبي و مناسك آپيس , آمون و ماردوك –اجراي آيين ها و مناسك مذهبي در پانتئون ايراني به آتش كشيدن پرسپوليس
هيچ مورخي ازاجراي آيين مذهبي در پانتئون ايراني توسط اسكندر ذكري به ميان نياورده است. ولي بدون شك اسكندر بدان اقدام ورزيده , چراكه دين همواره وسيله اي عالي براي تقريب به ملت به شمار رفته است. او در بابل ماردوك را بر اساس آيين خاص آن پرستش كرد و اجازه داد تا معبدش كه توسط خشايارشاه ويران شده بود , مرمت گردد. وي پس از بازگشت از هندوستان , عمليات بازسازي معبد را خاتمه يافته ديد.
اسكندر طي مدت اقامتش در منفيس , قربانياني به درگاه خدايان خاصه به درگاه آپيس تقديم داشت. هدف اسكندر از سفر به آمونه در سرحد مصر و سوريه , مشورت با غيبگويي بسيار بلند پايه بود. اين سفر مقطعي بسيار مهم در تشكل اسطوره اسكندر كبير به شمار مي رود , از سوي ديگر پاسخگوي پديده سياسي كردن دين ملل مغلوب به هدف جذب آنان است.
بسياري از مورخين نكاتي دقيق در خصوص اين سفر نگاشته اند, از آن جمله غيبگوي مزبور توسط ايما و اشاره و نه كلام با اسكندر سخن گفت و به صراحت فهماند كه او فرزند زئوس خداي خدايان مي باشد. منشا الهي شاه مقدوني را غيبگويي ديگر اهل اريتره تاييد نمود. مورخ آريانو خاطر نشان ساخته كه سلام و درود آن غيبگو به اسكندر به مثابه سلام بر "فرزند زئوس" بود. بنا به اعتقاد وي , هدف اسكندر ازمشورت با آن غيبگو , اخذ پاسخي در خصوص آينده اش بود. برقراري رابطه اي الهي با آمون براي كنترل مصر , حياتي مي نمود و تصوير پادشاه را در چشم ارتش ارج و قرب بيشتري مي بخشيد.
در مصر هلنيستي پادشاه يا فرعون در زمان حيات خدايي ناجي به شمار مي رفتند.
اسكندر همواره توجهي خاص نسبت به آيين و مناسك خدايان مورد پرستش درسرزمين هاي تسخير شده ابراز مي داشت , به گونه اي كه به هنگام تاسيس اسكندريه , شمار معابد و خداياني كه در آن مورد پرستش بودند , چه خداي يوناني و چه مصري مانند ايسيس Isis را به ثبت رساند.
با جسد اسكندر مطابق با آيين مصري و بابلي رفتار شد. هرودت چنين نوشته كه در حين موميايي كردن جسد اسكندر مطابق با آيين خاص مصري ها , مغان به اجراي آيينن بابلي مشغول بودند.
مقدوني ها و ايراني ها عميقا ازمرگ اسكندر متاثر شدند . او توجه و دقتي فراوان به معابد و مقابر ايراني ابراز مي داشت. او ساتراپ سوريه و فرزندش را به سبب بي حرمتي به معابد ايراني به مجازارت مرگ محكوم كرد. ار بيشتر شهرها طي لشكر كشي ها و نبردها , حكام اجازه مي دادند تا معابد و مقابر ويران شوند , اما همه آنها به صورت جدي مورد تنبيه واقع شدند. مورخ كينتو كورسيو خاصرنشان ساخته كه اسكندر همواره با امور مرتبط با دين و آيين ايراني ها با احترام برخورد مي كرد.
يكي از منفي ترين اعمال اسكندر طي اقامت او در ايران , غارت و آتش كشيدن شهر مقدس پرسپوليس بود. او به اين وسيله خواست تا انتقام تخريب معابد آكروپوليس آتن توسط ارتش خشايارشاه در سال 480 ق . م . را بگيرد. مورخ آريانو از غارت شهر توسط ارتش اسكندر ذكري به عمل نياورده , بلكه شرح واقعه را مي توان در منابع ديگر يافت. در شهر پرسپوليس گروهي زنداني يوناني به سر مي بردند كه توسط ايراني ها قطع عضو شده بودند. البته اين روايت مي تواند برساخته اي تاريخي باشد تا توجيه كشتار ساكنين شهر تلقي گردد.
اسكندر به مدت 4 ماه در سال 330 ق . م . در شهر ماند تا ارتش وي تجديد قوا كند.
آتش سوزي پرسپوليس در منابع تاريخي بسيار تشريح شده است. تقصير اين واقعه به گردن . . . . . . Taide معشوق . . . . . . . . Ptlomeo انداخته شد, كه طي ضيافتي از اسكندر كه مست بود , خواستار اجراي انتقام شد. پلوتارك اعتقاد دارد كه به آتش كشيدن پرسپوليس عملي سياسي و از پيش طراحي شده بوده , كه امري محتمل مي نمايد. نيز اين طور پنداشته شده كه ويراني شهري كه مظهر امپراتوري ايران بود , نشانه مرگ آن به شمار مي رفت . تفسيري نيز وجود دارد كه بنا بر آن جمعيت محلي به دليل عدم همكاري با مقدونيان بدين وسيله تنبيه شدند – كه احتمال آن بسيار ضعيف است – و يا به عنوان پيامي براي يونانيان كه بنا بر آن ماموريت " پيمان قرنطي" خاتمه يافته تلقي گردد . تحليلي ديگر كه درآن مي توان نشاني از حقيقت يافت , اين بوده كه انتقام از بابت ويراني هايي كه توسط ايراني ها در يونان به وقوع پيوست , گرفته شد و بنا براين يوناني ها از بابت اين انتقام شاد گشته و يوناني هايي كه خارج از پيمان قرنطي بوده اند , نيز خوشوقت مي شدند.
اين طور نيز پنداشته شده كه حريق پرسپوليس پيامي سياسي براي دنياي يوناني و مقدوني طي جنگ . . . . . . . Agis كه دشمن مقدونيه بوده , به شمار رفته است.
به اعتقاد پلوتارك , همه چيز حاكي از پشيماني اسكندر بود , به گونه اي كه فرمان خاموش كردن آتش را صادر كرد. در ديگر منابع نيز مي توان رواياتي مبني بر ندامت اسكندر را مشاهده نمود و آريانو تصريح كرده كه زماني كه اسكندر درسال 324 ق .م. به پرسپوليس بازگشت , از بابت آتش سوزي ابراز تاسف كرد.
بر اساس كشفيات باستان شناسي , آتش سوزي پرسپوليس به آن بخش از شهر كه توسط خشايارشاه تاسيس شده بود آسيب وارد آورد كه نشان دهنده اين مطلب بوده كه اسكندر قصد به آتش كشيدن قصر را نداشته , بلكه هدف وي سوزاندن اثاثيه و اشيايي بوده كه مظهر قدرت سلطنتي هخامنشيان به شمار مي رفته اند. ولي ترديدي نيست كه آن آتش سوزي عملي وحشيانه ازسوي تمدن يوناني بوده و آن را مي توان تنها در حيطه جنگي باز , بين دو تمدن بزرگ آن عصر درك كرد.

7 – رفتار عالي اسكندر با خانواده داريوش سوم رفتار اشرافيت ايراني با اسكندر
واقعه اي مهم در رابطه با برخورد فرهنگ هاي يوناني و ايراني , روابط بسيار حسنه اشراف هردو ملت با يكديگر بوده است. اسكندر رفتاري عالي با خانواده داريوش سوم درپيش گرفت و در عوض اشرافيت ايراني نيز شاه مقدوني را با روي خوش پذيرا شدند. پس از جنگ . . . . . Iso در سال 333 ق . م . مادر , همسر , پسر كوچك و دختران داريوش سوم و نيز برخي اشراف پارسي به دست اسكندر گرفتار آمدند. زماني كه ايشان در برابر جسد پادشاه ايران در چادري مي گريستند , شخص اسكندر نزد آنان رفت و دلداريشان داد و نيز وعده داد كه مراقبتي در خور خانواده سلطنتي از آنها به عمل خواهد آورد.
بسياري از مورخين باستان حكايت مي كنند كه شخص اسكندر به همراه . . . . . Hefestion نامي از خانواده سلطنتي ديدار كرد , به گونه اي كه ايشان به خطا پنداشتند كه فرد همراه وي , شاه است و اسكندر از اين بابت خشمگين نشد. اسكندر به همسر داريوش سوم كه زيباترين زن در سراسر آسيا بود , احترام گذارد.
نيز احتمال آن مي رفت كه پادشاه ايران زنده بوده و گريخته باشد و اين احتمال از آنجا كه با خانواده سلطنتي رفتاري عالي مي شد , قوت مي گيرد. همچنين زنده بودن وي را به لطف و دخالت اهورا مزدا نسبت دادند.
بنا به روايت كينتو كورسيو , اسكندر لباس هاي مقدوني و پارچه هاي گرانبهايي به سي سي گامبي Sisigambi مادر داريوش سوم پيشكش كرد . اين هديه هاي گرانبها نشانه احترام و درضمن علاقه به تجملات افراطي به شمار مي رفتند. اسكندر طي ارسال پيامي به مادر شاه ابراز داشت كه اگر پارچه ها مورد پسند وي واقع شدند, بافت آنها را به نوه هايش فرا دهد زيرا دختركان حامل پارچه ها نيز درشمار پيشكش ها هستند و قادر به آموزش دادن بافت آن پارچه ها مي باشند.
سي سي گامبي تمايلي به پذيرش هدايا نشان نداد . او بسيار غمگين بود. اين امر براي اسكندر بهانه اي بود تا به ديدارش بشتابد و به وي دلداري دهد. اسكندر به شخصه به ديدار سي سي گامبي شتافت و چنين گفت : " مادر , لباس اهدايي تنها يك پيشكش نيست , بلكه ثمره كار خواهران من است. ناداني مرا اهانتي به خود تلقي نكن . تمام آنچه در خصوص عادات تو به اطلاع من رسيد را با دقت به كار بستم. مي دانم كه نشستن يك فرزند در حضور تو و بدون اجازه تو ممنوع است . هرگاه به نزد تو آمدم , تا زمان صدور اجازه از جانب تو براي نشستن سرپا ايستادم. همواره از زانو زدن تو در برابر خود ممانعت به عمل آورده ام. اكنون همان پارچه اي كه مورد پسند مادر عزيز من المپياد است را به تو تقديم مي دارم" .
حكايت فوق به روشني حاكي از احترام عميقي است كه اسكندر براي مادر داريوش سوم قايل بود و نيز حاكي از پذيرش عادت ها و رسوم پارسي.
زندانيان , بويژه مادر داريوش سوم , به زودي نفوذي عميق در روحيه اسكندر به جا نهاد , به گونه اي كه سي سي گامبي نزد اسكندر و به نفع اوري هاي ميانجي گري گرد. رفتار عالي اسكندر درقبال خانواده داريوش سوم , بدون شك سياستي برا ي جلب علاقه خانواده سلطنتي بوده تا خود را به عنوان جانشين داريوش سوم در برابر ايرانيان معرفي نمايد. اسكندر عضوي از خاندان سلطنتي به شمار مي رفت و مادر داريوش سوم را مادر خود مي دانست و سي سي گامبي نيز به نوبه خويش او را همانند فرزندش مي پنداشت. اين اتحاد جنبه اي بسيار جالب در برخورد تمدن هاي يوناني و ايراني است كه نظير آن را در برخورد ديگر تمدن ها نمي توان يافت.

8- تاسيس مستعمره ها
هدف اسكندر از تاسيس مستعمره هايي بسيار در امپراتوري باستان ايران , سروسامان دادن به نظاميان با سابقه و سالخورده اش و اعطاي زندگي آبرومندي به ايشان بود. تاسيس مستعمره ها يكي از موثر ترين مقاطع در برخورد دو فرهنگ به شمار مي رود. در مستعمره ها نه تنها يوناني ها , بلكه مردم بومي نيز اقامت گزيدند كه زبان مذهب و عادات مستعمره نشين ها را فرا گرفتند. بسياري از آنان با زنان محلي ازدواج مي كردندو فرزندانشان فرهنگ يوناني يا بهتر بگوييم , فرهنگ مختلط ايراني – يوناني را فرا مي گرفتند. همين پديده در مستعمره نشين هاي يوناني غرب ظهور يافت. روند مستعمره نشين سازي باعث شد تا در باكتريا , قلمروي يوناني با كيفيت عالي توسعه يابد , به گونه اي كه تمدن يوناني را تا سرحدات هند و شهر هايي در آسياي صغير گسترش داد.
اسكندر مقدوني , مانند امپراتوران روم ژول و آگوست – در آينده اي بس دورتر از عصر وي – شناختي عالي در مورد استراتژي ها داشته و از عامليت اصلي مستعمره نشين سازي به شمار مي رفته است.
مشهور ترين شهري كه توسط اسكندر بنا شد , شهر اسكندريه واقع در مصر مي باشد. دلايل بناي اين شهر از زبان آريانو مورخ تشريح شده است. اين نقطه محلي مناسب براي شكوفايي بوده و به خوبي مي توانست در برابر حملات بربرها مقاومت كند و نيز جبهه اي عالي براي حمله محسوب مي شد. در ضمن , از نقطه نظر وسعت مي توانست پذيراي تعداد زيادي مستعمره نشين باشد.
امپراتوري هخامنشي درآخرين لحظات حيات خود و در رويارويي با نبوغ اسكندر مقدوني براي تمامي جهان باستان و فرهنگ هاي تمامي اعصار الگويي بسيار بزرگ را ارائه داد , الگويي در زمينه آنچه كه مي تواند رويارويي بين فرهنگ ها باشد و بسياري از مصالح و جوانب مثبتي كه اين رويارويي سازنده آن بوده , را شامل مي گردد.
 

1- J. Alvar, J. M. Blázquez, Alejandro Magno. Mito y realidad. Madrid 1977.
2- A.di Vita (coord), Alejandro Magno. Sroría e mito. Martellago 1995.
3- R. Lane Fox, Alexander the Great, Londres 1973.
4- A. Cavill, Alexander the Great and his time, Londres 1959.
5- Stewart, Faces of Power. Alexanders inage and hellenstic Politics, Oxford 1953.

* منبع :
 
جستجو
جستجوی پیشرفته جستجوی وب
تازه ها
پرچم مقدس ایران

پایگاه اطلاع رسانی دفتر مقام معظم رهبری

سازمان فرهنگ و ارتباطات

شورای عالی ایرانیان خارج از کشور

امور فرهنگی ایرانیان خارج از کشور

مجله دنیای ایرانی

گسترش زبان فارسی

آموزش زبان فارسی ویژه کودکان

سايت آموزش زبان فارسي

شبکه جهانی جام جم

شبکه بین المللی تلویزیونی آی فیلم

رادیو ایران

میراث فرهنگی ایران

پیک دوستی
نظرسنجی
این وب سایت در اطلاع رسانی برنامه های رایزنی چه اندلزه مفید است؟

خیلی زیاد
زیاد
کم

آمار بازدیدکنندگان
بازدید این صفحه: 6524
بازدید امروز : 627
بازدید این صفحه : 1817498
بازدیدکنندگان آنلاين : 9
زمان بازدید : 1.8592